چرا وقتی مردها می میرند ما زنها خوشحال نمیشیم؟!
بعضیها...شب و روز در حال ناله نفرین شوهراشون هستن ..
خدا الهی مرگت بده...
زورت به من ضعیفه رسیده نامرد دستت بشکنه امیدوارم...
تیکه تیکه اتو بیارن برام...
مردتیکه ی زنباره ٬ای خدا یعنی میشه من جنازه ی این ...اقارو ببینم؟...
وغیره..
حالا که خدابیامرز دستش از این دنیا کوتاه شده و تو هم خوشبخت ٬چرا هی زجه میکشی؟شاید قابل قبول باشه که تا چهلم به قول خودت ابروداری کنی و صورتت و خنج بندازی ولی دیگه هرسال سالگرد باشکوه میگیری؟!!! مگه شهید شده؟چرا هر کیو میبینی اشک میریزی میگی سایه سرم رفت؟
دیدی بدبخت شدم مونس جان؟تاج سرم رفت...
حالا خدایی مجلس زنونس بین خودمون میمونه ٬نمیفهمم تو که این همه با اون مرحوم گور به گور شده سختی کشیدی ٬کتک خوردی٬سی سال با مادر شوهر ساختی٬یخ حوض شکستی....
پس چرااااااااااااااااا باز دنبال شوهری؟؟!!!
بشکن این بغض فرو برده را بشکن تا همه فریادت را بشنوند شاید که عدالت رنگ سیاهی را از روی خود بشورد و با تو سر سازش بدارد...
رنگ اسمان شو هر چه قدر هم که در قفس باشی باز هم سر به اسمان دار زمین جز سختی و سردی چیزی برایت به ارمغان نمی اورد ولی اسمان ....اسمان نماد ازادیست هر چه قدر هم که پر بغض باشد ...
اسمان ٬همچنان به تو مینگرم هر غروب ...
غروب منتظرم باش .![]()
ما زنها ...
عادت داریم نق بزنیم...
ما زنها عادت کردیم به هم حسادت کنیم بدون دلیل زیر اب هم و بزنیم ! با اینکه میدونیم یه روزی عروس بودیم٬ حال عروسمون و میگیریم٬با اینکه میدونیم یه روز مادر شوهر میشیم پشت مادر شوهرمون هی بدگویی میکنیم!با اینکه هممون زنیم از زنها بد میگیم!با اینکه بی عدالتی میبینیم ولی بازم مردها رو از چنگ هم میخوایم در بیاریم ...!
اخ ما زنها ...
ما زنها با اینکه میدونیم چه قدر توانایی داریم بازم از هر فرصتی واسه گریه کردن استفاده میکنیم!بجای اینکه دستمون و به زانو بزنیم مردونه کار کنیم خودفروشی و راحت تر میبینیم تا کارگری!
ما زنها ...
چرا به اینجا رسیدیم که حتی با اینکه میدونیم این استاد اقا چشم چرونه٬ بی سواده بازم ازش تعریف میکنیم چرا کسی از استادهای خانم تعریف نمیکنه؟چرا گیر جنس مخالفیم؟
چرا پشت هم نیستیم؟
اخ ما زنها...
خودمون زیر اب خودمونو میزنیم...!
اگر مردها بمیرن هم همدیگر و لو نمیدن ولی ما زنها !
عارمون میاد بهم بگیم
دوست دارم!
زن زیادی![]()
سالهاست از مرگ تک پسرش میگذره فکر کنم حدودا هشت سال ولی ...
اون هنوز مشکی پوش و عزاداره ٬شاید نه فقط بخاطر مرگ پسر جوونش٬ که بخاطر نامردیه مردش هنوز مشکی پوشه ٬نمیدونم ...زنی بلند قامت با موهای سپید و مشکی که البته بیشتر سپید.چینهای رو پیشونیه بلندش حکایتها داره .شاید اولین روزی که دیدمش حدس زدم با بقیه فرق داره اون زن نبود اقتدار مردونه ای داشت .جریان مرگ پسرش رو با چشمهای اشکبار برام گفت و من همراهش گریستم ...
روزها بود که من با عکس عزیزترینم حرف میزدم و گریه میکردم غافل از اینکه فقط یه زن که بخاطر بچه اش حتی خودش رو هم از یاد میبره مردها نامردن!مثل گربه بی چشم و رو ...از اونجایی که زنها حس ششم دارن متوجه تغییر اخلاق همسرم شدم وقتی چند روزی پاییدمش دیدم با یه خانمیکه بیست سال از خودش کوچیکتره با همن و من این ماهها در تاریکی تنهایی و سوگ خودم٬اصلا باورم نمیشد ما تو سنی نبودیم که به دنبال نفسمون باشیم !اون همیشه عاشقم بود! نتونستم تحملش کنم روزی که قاضی بالاخره حکم طلاق رو داد .تمام حق و حقوق یک زن تو این سالهاهشت میلیون بود و ارثیه پدریمم که سی سال پیش به همسرم داده بودم ده میلیون . شاید الان از صفر شروع کردم تو یه خونه سی متری ٬اونم من که روزگاری خانمی بودم واسه خودم تو یه خونه مجلل تو شمرون !ولی ثابت کردم که نامردی جوابش همینه .
رسم همراهی این نیست !
شاید یه نامردی شده باشه و جوابش هم داده شده که حق هم نبوده ولی این زن نمیتونه یه ادم عادی و نرمال باشه ٬با کوچکترین تلنگری میشکنه ٬و
همیشه یه بغض خاموش تو گلوشه...
بازم مردها نقاب میزنن...
فکر میکنن با نقاب میشه زندگی کرد ؟امروز دروغ خریدار داره ایا فردا هم داره؟مطمئنی که زندگی یک روی سکه داره برات و اونم شیره...فردا رو نمیتونی پیش بینی کنی چرا که همون سیب سرخی که نه به ادم رحم کرد نه به حوا عزت داد! همون با هزار تا چرخ زمین را متحیر جاذبه ی خود میکند !.مطمئنم کسی بهت نگفته مثل سابق باش خودت باش زندگی کن مثل همه نه با همه!بازی با دیگران عاقبت نداره .نمایشنامه ات رو تموم کن .صندلیه خالی داشتن هنر نیست !توی تاتر زندگی بغضت رو نگهداری بهتره تا برای بازی دادن اشک بریزی!
زن زیادی![]()
به وسعت دریا دوستت دارم
از بس تفاوت سنیشون کم بود که همه میگفتن مثل دو تا خواهرید و اونها میخندیدند.بیچاره مادر دلش خون بود ادمی که تو سن پانزده سالگی مسئولیت یه بچه رو بپذیره وحالا بعد از سیزده سال دخترش یکبار هم بهش نگفته باشه مامان ...
تو این فکرا بود که چراغ سبز شد و گازی به ماشینش داد وقتی رسید دم مدرسه دخترش کمی تو ماشین چشم دوخت به در مدرسه که با ناامید شدن از اومدن دخترش اومد پایین و به سمت مدرسه تقریبا دوید بابا رو که دید یه حدسایی زد نیم جو نیم جو گفت بابا جون خوبی رویا کجاست؟بابای پیر مدرسه با تعجب گفت رویا خانم امروز گفت دیگه شما نمیای دنبالش!!!
بیچاره هستی تازه یادش اومد که شب قبل چه دعوایی با هم داشتن ولی فکر نمیکرد رویا اونقدر جسارت داشته باشه که تنهایی بره خونه با چهره ای در هم به سمت ماشینش اومد و با خشم گازی به ماشین داد و به سرعت به سمت خونه راه افت....که اول خیابون بعدی دید سه تا پسر مزاحم یه دختر بچه شدن کمی که اهسته کرد حرفهای رکیک یکی از پسرها رو شنید حدود ده قدم جلوتر ایستاد که از تو ایینه با دیدن چهره ی وحشت زده ی دخترش خشکش زد ....
مثل ماده شیری زخم خورده پرید پایین واقعا این همون هستی همیشگی بود؟قفل فرمون و برداشت و چادرش و انداخت تو ماشین و شروع به دویدن کرد از اون طرف خیابون صدایی شنید که قلبش به درد اومد...
مامان مامان جونم
با قدرت و شادی گفت جانم مادر
واین اولین باری بود که رویا به مادر بودن هستی اعتراف کرد و فهمید که فداکاریه مادر یعنی چی
بهترین روز زندگی هستی روز شانزده ابان بود که برای اولین بار دختر سیزده ساله اش او رو مادر صدا زد
بهترین هدیه برای مادری فداکار اسم خودش بود.!
زن زیادی![]()


